خرید بک لینک
از دیشب هیچ نخوابیدم و دارم وارد یه مرحله ی جدید از رد دادگی میشم ، ارائمو تقریبا تموم کردم ولی مسلط نیستم برای گفتنش با اون همه کلمه ی چرت و پرت که تایپ کردم خدا میدونه چقدر قراره سوتی بدم . میزان در رفت و آمد بودن من اونقدر زیاره که حتی خودم هم نمیدانم چرا حقیقتا یکجا نیستم هیچوقت . الهی به امید ِ تو برای امروز :) + Writen by  شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲Time 6:36  هیچ او   | 

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 21:13

ساعت ۱۳:۵۳ مترو میرسد ، سوار میشوم ، چقدر همه ی آدم ها خسته اند، یا با نگاه شان لالایی میگویند یا سر به دیواره ها زده اند و چشم ها بسته است . گرم است هوا ، حق دارند ، اندک کسی با لبخند نگاهت میکند . اگر اینقدر هزینه اسنپ به یکباره بالا نمیرفت ، هم اکنون به مقصد رسیده بودم ..کم کم منی که چشم هایم لبخند میزند هم دارم به چشم های لالایی خوان تبدیل میشوم. + Writen by  شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲Time 14:5  هیچ او   | 

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 21:13

به گمانم مقداری فهمید که چقدر ناراحتم . اصرار برای دعوت ِمن و بهانه ی بیخود و شنیدن نه از سمت من ! درست است که دلم برایش لک زده اما نمیخواهم فعلا ..هیچ چیز را الان نمیخواهم .امروز تمامش برای ِِمن بود . به خودم سامان دادم . فقط آهنگ گوش دادم، چای درست کردم و در حیاط کتاب خواندم و سریال دیدم . در حال درست کردن شام هستم و کمی تمیز کاری . این دومین تیکه از لباس هایم است که گم شده و هیچ ردی از آن نیست . چگونه میشود؟ خسته ام . درمانده شده ام . هیچ حرفی برای گفتن ندارم و دلم برای ِِهمه چیز تنگ است . + Writen by  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲Time 21:22  هیچ او   | 

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 21:13

صفحه بندی